نـه دیگـه رِلــ میـزنم نـه بـا کَـسی بیـرونــ میـرم نـه دیگـه بـا کَـسی حـرف میـزنم نـه دیگـه اونــ آدمــ قبلیـم نـه کَـسیو بـغل میـکنم نـه دیگـه کَـسیو میـبینم:. نـه دیگـه کـاری میـکنم. نـه دیگـه نَـفس میـکشم. نـه دیگـه زِنـدگیــ میـکنم سی چهل سالش بود. همیشه تنها قدم میزد. یه باختی تو چشماش بود. باختی که انگار یه کسیو تو فصل جوونیش از دست داده بود. تنها زندگی کردنو خیلی خوب بلد بود.

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Ali wwwmo مبین فایل   !همه چی تموم! کتاب ِ باز ، دو بال ِ پرواز dargire zaman